موسسه خیریه معلولین ذهنی امیرالمومنین (ع) سبزوار | مهرآسا
ایمیل موسسه payam_mehrvarzan@yahoo.com
با ما در تماس باشید ۰۵۱۴۴۶۴۶۵۵۱

اگر می خواهی آب باشی…

اگر می خواهی آب باشی

باید اول قطره باشی، قطره آبی پشت شیشه

تاب اگر آوردی

نلرزیدی اگر

حتم روزی دریا می شوی


می خواهم نگاهی به آیینه زمان بیندازم، یعنی به روزهای اولی که آسایشگاه افتتاح شده بود.

به یاد دارم زمانی را که هنوز آسایشگاه به این آبادی و سر سبزی نبود، خیلی از ساختمان های دور و بر یا کتابخانه و ناهار خوری و فیزیوتراپی و … هنوز ساخته نشده بود.

ساده تر بگویم چند هفته ای بود که میزبان پانزده نفر از این دختران معصوم و مهربان شده بودیم. روزهای سختی را سپری می کردیم، نداشتن امکانات خوب و تجربه ی کافی ما را با نشیب و فراز های زیادی رو در رو کرده بود.

از آن جایی که هیچ پولی برای خرید مواد غذایی و تامین کمبود های این دختران نداشتیم مجبور بودیم  ناهار روزانه بچه ها را از طریق اداره بهزیستی تامین نماییم، یعنی هر روز به تعداد مددجویان و پرسنل همان روز برایمان غذا می فرستادند. ودلیل مهمتر این که هنوز تجهیزات آشپزخانه کامل نبود و ما توان پختن غذا در آسایشگاه را نداشتیم.یک روز که بچه ها زیر درخت های کاج کنار سالن آسایشگاه یعنی سالن قدیمی که بازسازی شده بود و هم اکنون اثری از آن نیست نشسته بودند. نزدیک ساعت یک بعد از ظهر شد که دیدم صدای بچه ها کم کم بلند شده و چند نفر از آنها گریه می کردند. علت را جویا شدم، مددکار گفت: هر روز این موقع غذا می خوردند ولی امروز دیر شده و تا این ساعت هنوز برای بچه ها غذا نیاورده اند. با اداره بهزیستی تماس گرفتیم و آنها گفتند امروز بخاطر این که از شهر دیگری برای اداره مهمان آمده نمی توانیم برایتان غذا بیاوریم.

به دلیل تجربه کمی که داشتیم لحظه ای دچار هیجان و اضطراب شدیم، مانند بالهایی که هنوز پریدن را باور ندارند، نگرانی همه وجودمان را فرا گرفته بود، نمی دانستیم چه کاری باید انجام بدهیم یک ساعت از زمان غذا خوردن بچه ها گذشته بود. به این در و آن در می زدم، لحظه ای اندیشیدم  بین ما و آنچه آرزویش را داشتیم فاصله ی زیادی بود و برای پر کردن این فاصله به جاده ای نیاز بود پس باید کمر همت را می بستیم و جاده را خودمان می یافتیم و می ساختیم.

به قول بیدل دهلوی

دست گره گشا نشود در زمانه بند

هرگز کسی ندید در انگشت شانه بند.

پس ماشینم را برداشتم و از خانواده و دوستانم شروع کردم به خانه تعدادی از آنها رفتم و بالاخره برای آن روز غذاهای مختلف جمع و جور کردم. یک ساعت از رفتن تا برگشتنم طول کشید برای بچه ها غذا آوردم البته تنها روزی بود که هر دو یا سه نفر از آنها غذایشان با دیگری متفاوت بود، همه آن گریه ها تمام شد. خوشحال بودم، شور غریبی در من به وجود آمده بود و اشک در چشمانم حلقه زده بود. حکایت من در آن روز حکایت دیر آشنایی آدم هایی بود که عاشق بودند و میان بی نهایت گذشته و بی نهایت فردا، با زندگی آشتی کرده بودم و آن روز بود که خود را برای روزهای سخت آینده آماده کردم چرا که ایمان دارم برترین تجلی عشق به آفریدگار، عشق به آدمیان است وبس .

شاد باشید.

فرزانه سلیمانی

1 دیدگاه

  1. مروارید 12 سال قبل 13 ژانویه 2011

    سلام
    تو دنیایی که پر شده از گرگهایی که ملبس به آدمی اند زندگی با آدمها حتما خیلی لذت بخشه
    سخته شاید اولش اما شیرینه
    تنتون سالم باشه
    و موفق باشد

    پاسخ

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *